قهرمان ميرزا عين السلطنه
1772
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
كه بين راه يك كوزه آب به قيمت پنج هزار خريدارى شد . دليجان بسته شد چهار اسب چركسى بسيار بسيار اعلى كه من يقين كردم سه ساعته ما را به آهوان خواهد رساند ، قضا را اين اسبها را تا يك ميدان از چاپارخانه ردّ نشده چهار مرتبه عوض كردند و باز نرفت . مختصر چه زحمت بدهم نايب رفت سورچى آمد . سورچى رفت نايب آمد . به هزار ماجرا نه فرسنگ راه طى شد . ديگر اسبها حركت نكردند . ديگر چه به سر ما تا آنجا آمد يك كتاب عليحده لازم دارد . تمام اين راه را پياده آمده و خاك خورديم و اسب هى كرديم . يك عصاى « بامبو » ى بسيار خوب من تكهتكه شد . ازبس عوض شلاق استعمال شد . نايب مىگفت يك نفر آدم خودتان را روانه كنيد از آهوان اسب بياورد و خودش نمىرفت . به هزار زحمت خودش را روانه كرديم . در اين برّ بيابان پياده شده حالا آب نداريم . نيم فرسنگ به اينجا مانده چاه آبى بود ، تقى را گفتم برو آب بياور . جرئت نكرد . خودم سوار اسب لخت شده قدرى رفتم . ديدم از دور آدمى مىآيد مدتى طول كشيد تا به من رسيد . معلوم شد شخصى است كه مىخواهد در سر آن چاه قهوهخانه بسازد . وعدهء انعامى كرده رفت و يك خيك كوچك آب آورد . شب شد زنها بهشدت مىترسيدند . من براى سرگرمى آنها بوتهء زياد آتش زدم . چاى درست كردم . چند نفر فقير كه بهسمت مشهد مىرفتند خواستم نگاه دارم آخر خودشان راضى نشدند كه آنها را نگاه دارم . چيزهاى خندهدار خيلى است كه بنويسم . اما وقت گذشته فقط دو فقره آن را شرح مىدهم . اسب دليجان را دم در دليجان بسته بودند تازهگل توى دليجان بود . اين اسب گاهى سرش را توى دليجان مىكرد و نفس مىكشيد . فرياد تازهگل به آسمان بلند مىشد و صداى نالهاش تا مسافتى مىرفت . هرچه مىگفتيم بيا پائين از ترس اين اسب جرئت نمىكرد . يكوقت نظرش به تفنگ افتاد كه پهلوى مشاراليه است . حالا نه طاقت ماندن داشت نه جرئت بيرون آمدن . ما هم عمدا او را خلاص نمىكرديم . فقرهء ديگر حكايت چاى بود . تقى چاى را رد كرد كه كمرنگ است . حاجى سرور گفت بچه دست زده دايهء ابو القاسم خان نخورد . براى اينكه استكان را شستشو نكردهاند . در حالىكه تمام نماز را با تيمم كرديم و خودش بدون طهارت ادرار كرده بود . آتش خوبى درست شده بود . تازهگل كه از دليجان خلاص شده بود گفت خوب است كبابى داشتيم . حرف از دهان او بيرون نيامده ديديم حاجى سرور سه قطعه قمرى بهدست من داد . زود به تازهگل دادم گفتم اين هم كباب شما . حالا ناله داشت كه چرا چيز ديگر از خدا نخواستم . معلوم شد يك نفر آدم شاهزاده دارا سمنان مىرود ايستاده